تبليغاتX
بر مدار هیچ


بر مدار هیچ

از تهی سرشار و از خالی پرم/چون حبابی هر چه دارم هیچ هیچ

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره

ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود و آب و کمی پنجره

در این سیاه چال سراسر سؤال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره

بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره

موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره

پ.ن:این روزها غرق سرگردانی ام...

پ.ن۲:لوی اشتراس اسطوره ی انسان شناسی در سن ۱۰۰ سالگی درگذشت.

پ.ن۳:امیدوارم بعد از ۲۸ روز از برگشتنم پشیمون نشم

این روزها خیلی درگیر زندگی شدم و بدجوری محتاج دعای دوستانم...

خدایا کمکم کن مسیر اصلی زندگیمو پیدا کنم از موندن توی دوراهی و شک بدم میاد

خدایا کمکم کن...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:16 توسط نرگس| |

علت به وجود اومدن این وبلاگ درسی بود

اما بعد واسه دل خودم ادامه دادم

دلم می خواست حرفای دلمو توش بنویسم

فکر می کردم خیلی راحته

اما هر پستی که می ذارم یا هر حرفی می زنم بازتابایی داره که خوشایند نیست

فعلا برای آرامش درونم و نشنیدن حرفای دیگران می رم

اما سعی می کنم زود برگردم

پ.ن:لطفا کسی به خودش نگیره خواهشا

تا بعد

خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:44 توسط نرگس| |

از دور می آیی
اما سرد
تابستان از سردی ات یخ می کند
آمده ای،اما
لباس هایت
خیس از دلتنگی
و سایه ات دیگر نفس نمی کشد
حتی ماه چشم هایت
نورافشان نیست
ایستاده ای کنارم،اما
فاصله ی ما بیش از همیشه
دورتر از اقیانوس و آسمان!

پ.ن۴/۷/۸۸:کاش هیچ وقت این شعر تو زندگیم به وقوع نمی پیوست
کاش...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:45 توسط نرگس| |

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان

پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا

هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه ی "الغوث" زدم در شب قدر

آب شد زمزمه ی راز و نیاز رمضان

دیدم این "قدر" همان آینه ی "خلّصنا"ست

دیدم آیینه ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم کشید از دنیا

بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک

نکند بسته شود دیده ی باز رمضان

صبح با باده ی شعبان و رجب آمده بود

آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع

خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:7 توسط نرگس| |

این مطلب مال من نیست

مال یه نفر دیگه اس که قرار بود جای دیگه ای نوشته بشه اما به دلایلی تعطیل شد

و من به احترام این دوست نوشته اش رو اینجا گذاشته ام

امیدوارم ناراحت نشی

"سلام بر ليلة‌القدر!
بچه كه بوديم به زور برمون مي‌داشتن و مي‌بردنمون احياء شب قدر- البته اون ته‌هاي دلمون يه حس خوبي هم غوطه مي‌خورد- هر‌چند ما هيچ نمي‌فهميديم و بهره‌اي نمي‌برديم جز خميازه و افتادن پلك و دراز كشيدن توي فسقل جا و فروبردن زانوان گرامي تا حلقمون و هي بيدار شدن به‌دليل لطف سرشار حضار (بخونين شب‌زنده‌دار) كه لحظه‌اي آروم نمي‌گرفتن و دست از وول خوردن و اين‌ور اون‌ور رفتن كه نتيجه‌اي جز لگد شدن پاهاي ناز ما نداشت، بر نمي‌داشتن.
اما خودمونيما؟! همينشم صفايي داشت واس خودش.
الان كه فكر مي‌كنم مي‌بينم اين كار خيلي‌ام اشتباه نبوده. چون بالاخره بايد يه كم زجرم كشيد تا آدم شد.
دقيقاً تا سال پيش اين شكنجه‌ي شب عزيز قدر در ما بود – قابل ذكره كه چن سال اخيرو خودمم دلم مي‌خواس كه مي‌رفتم اما عمرنات منيزيم كه نمي‌تونستم بيدار بمونم و مصداق لغت شب زنده‌دار بشم - .
خلاصه كه در سال پر فيض پيش‌دانشگاهي، با توجه به افاضات باري تعالي در حق بنده‌ي حقير و ايجاد تحولي بس شگرف در تمام ابعاد وجودي، تونستم طلسم رو بشكونم و شبي بسيار پرقدر واسه خودم داشته باشم و حالي اساسي به جسم و روح طفلكم بدم. ازون سال به بعد ديگه تواناييم در بيدار موندن خيلي بيشتر شده اما اون تحولاته رو به نزوله. آخه درگيريات ديني-خدايي بنده مقداراتي افزون گرديده و اين موجب چرخيدن در دور باطل شده.
بگذريم...
يادتون باشه يه شبم يه شبه! الكي عين بقيه عمرمون – به كسي بر نخوره، منظور خودمم – به بادش نديم.
تازه كم ساليست كه با دعاي لبريز از معرفت الله جوشن كبير رابطه برقرار كردم و خوندنش مشعوفم مي‌كنه. بهتون پيشنهاد مي‌دم كه از اين هواپيماي god air جا نمونين.
يه نكته ديگه از افاضات سال پيش : تازشم قرآني كه واسه سر گرفتن باز مي‌كني الله بختكي نيستا؟؟؟!!! حرفاي خدا واسه توئه. يني فقط باز نكن و بعد بك يا... ها سريع نبندشو بنداز اون‌ور بدون يه نيم نگاه به صفحه‌اي كه برات باز شده و آياتي كه پست سفارشي واس خود خودتن. شده يه نگاه سرسركي به معنيش بكن.
مي‌دونين بايد امشب به كجا برسين؟ باشه، شلوغ نكنين، الان مي‌گم :
از كلام اميرمومنان علي عليه‌السلام
السالك الي الله
عقلش را زنده كرد و نفس خويش را كشت، تا آنجا كه جسمش لاغر و خشونت اخلاقش به نرمي گراييد؛ برقي پرنور براي او درخشيد و راه را براي او روشن كرد و او را در راه راست كشاند و از دري به در ديگر برد تا به در سلامت و سراي جاودانه رساند، كه دو پاي او در قرارگاه امن با آرامش تن، استوار شد.
اين پاداش آن بود كه دل را درست به كار گرفت و پروردگار خويش را راضي كرد. (خطبه 220)
واسه خودمون كه از صاحبمون فرار مي‌كنيم دعا بفرماييم.
زنده‌كننده دين علي باشيد

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:35 توسط نرگس| |

از ماه

لکه ای بر پنجره مانده است

از تمام آب های جهان

قطره ای بر گونه ی تو

 

و مرزها آنقدر نقاشی خدا را خط خطی کردند

که خون خشک شده،دیگر

نام یک رنگ است

 

از فیل ها

گردنبندی بر گردن هایمان

و از نهنگ

شامی مفصل بر میز...

 

فردا صبح

انسان به کوچه می آید

و درختان از ترس

پشت گنجشکان پنهان می شوند.

"گروس عبدالملکیان"

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:34 توسط نرگس| |

گریه......گریه......گریه!

خیلی سخته!

خیلی!

هیچی سخت تر از مرگ نزدیکان نیست

هیچی سخت تر از مرگ یکی از اعضای خانواده نیست

هیچی سخت تر از مرگ پدر نیست

نمی تونم بگم درکت می کنم

یعنی خدا نکنه کسی به کسی که پدرشو از دست داده بگه درکت می کنم!

غیر قابل درک و غیر قابل تحمل

سخته

سخته بهترین دوستت بهت زنگ بزنه و بگه بابام رفت!

پشت تلفن تمام بدنم می لرزید

یه چیز سنگین توی گلوم بود

باورم نمی شد

بهش گفتم:متین بی مزه این چه شوخییه می کنی؟!

موند ساکت هیچی نگفت

حتما توی دلش گفته کاش شوخی بود کاش مسخره بازی بود و با یه شوخی کردمو خنده تموم می شد

اما واقعیت داشت!

بدجوری از دیشب داغونم

با گریه خوابم برد

به قول یکی از بچه ها برای یه مشت بچه مدرسه ای که ۷ساله باهمن و عادت دارن به شنیدن  خبر عروسی و مسافرت و فوق فوقش فوت پدربزرگ این خبر خارج تحمله!

انشاالله خدا بهش توان تحمل بده

هنوز تو بهتم

غیر قابل باوره برام!!

متین،متین عزیزم

نمی تونم رنجتو ببینم،نمی تونم اشکاتو ببینم،نمی تونم باور کنم که...

انشاالله خدا بهت صبر بده تا بتونی درد این داغ رو تحمل کنی!

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 6:40 توسط نرگس| |

 

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما

ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما

ماه پیدا ، ماه پنهان ، ماه روشن ، ماه گم

رؤیت این ماه یعنی نامة اعمال ما

خاصه این شبها که ابر و باد و باران با من است

خاصه این شبها که تعریفی ندارد حال ما

کاش در تقدیر ما باشد همه شبهای قدر

کاش حوّل حالنایی تر شود احوال ما

این سحرها در زلال ربنا گم می شویم

این سحرها آسمان گم می شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم

ماه با پای خودش آمد به استقبال ما

گوشه چشمی به ما بنمای ای ابروهلال

تا همه خورشید گردد روزی امسال ما

"علیرضا قزوه"

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:43 توسط نرگس| |

پشت چرخ خیاطی غریبه ها نشینید

شاید نخش دهنی باشه!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:52 توسط نرگس| |

چند وقتی هست حال زیاد خوبی ندارم به خصوص که این امتحانای مسخره ی یونی ۱ماه و نیم طول کشید

با چندتا از بچه های یونی رفتم کلاس کنکور ثبت نام کردم اولش خوشحال بودم و فکر می کردم که به طور موقت زندگی ام هدف دار شده و این بهتر از باری به هر جهت بودنه!

اما الان نمی دونم چرا پشیمون شدم

نه حوصله ی کلاس رو دارم نه درس خوندن و نه حتی خودم رو

تازه تو این هاگیر واگیر به مامانم اجازه دادم خواستگار راه بده خونه،بنده ی خدا خیلی شاد شده داره راجع به دونه دونه شون تحقیق می کنه و هر روز حرف ازدواج من تو خونه اس

نمی دونم،با خودم تصمیم گرفته بودم امسال تصمیمم رو واسه ازدواج قطعی کنم اما حالا که بحث جدی تر شده،می ترسم

دوستام خیلی هاشون ازدواج کردن و با این قضیه خیلی راحت کنار اومدن مثل هر اتفاق معمولیه دیگه تو زندگیشون

اما من نمی تونم به این راحتیا با این موضوع کنار بیام به خصوص اینکه یه بدبینی خاصی هم به جنس مذکر دارم

خدا می دونه بعدا چه طور می تونم با این تفکرات منفی با یه مرد زندگی کنم،البته یکی از دوستام میگه اینا همه حرفه و به وقتش زندگی خوبی هم دست و پا می کنی

الله و اعلم!

خدا کنه همین جور باشه و پس فردا زندگی خودم و یه نفر دیگه رو تلخ نکنم

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:47 توسط نرگس| |

دنبال یه جرعه آرامشم...
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:41 توسط نرگس| |

شاخه ای گل چید

                     در گلدان گذاشت

بعد ـ روی کاغذی رنگی ـ نوشت:

                  ما برای وصل کردن آمدیم!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 0:0 توسط نرگس| |

ایران بعد از احمدی نژاد (کلیک کنید)

این عنوان یکی از پست های وبلاگ ایران حامیه

نمی خوام توی وبلاگم صحبت از جهت گیری های سیاسیم بکنم

 فقط  برام جالب بود و لینکشو اینجا گذاشتم

همین!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:42 توسط نرگس| |

وقتی با این تصاویر مواجه شدم خیلی برام جالب بود
این تی شرت ها یه نوعی مبارزه ی فرهنگی توسط مسلمانان غربیه!
درواقع نوعی برنامه ریزی درست و اساسی فرهنگیه که متناسب با ارزش های جامعه ی مسلمین دست به تولید کالاهایی می زنند که فرهنگ و ارزش های اسلامی رو در افراد نهادینه کنند
و این مؤلفه ی تبدیل ارزش به رفتار یکی از ملاک های اساسی برنامه ریزی فرهنگیه
کاش مسئولین کشور به این مسائل هم توجهی کنند و از طریق برنامه ریزی های فرهنگی ارزش های اصولی جامعه رو در افراد نهادینه کنند،به نظر من این بهترین روش ممکنه

خندان باش،این سنت پیامبر اسلام(ص) است.

حجاب،حق من،انتخاب من،زندگی من.

دعا،سلاح مؤمن.

قرآن بخوانید و ایمان خود را شارژ کنید.

پرستش خالق،نه مخلوق.

نماز
همیشه در ارتباط باش.

تروریسم ربطی به مذهب ندارد.

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 1:41 توسط نرگس| |

1.یه پسر جوون و یه پیرمرد گوشه ی خیابون داشتن در مورد انتخابات نظر می دادن:

پسر جوون ظاهراً مخالف احمدی نژاد بود

و پیرمرد داشت واسش استدلال می کرد:مثل شیر جلوی آمریکا ایستاده و آمریکا خق نداره....

 

2.دو تا خانم مسن با لهجه ای خاص توی اتوبوس داشتن حرف می زدن:

این یکی به اون یکی گفت دیشب جومونگ رو دیدی؟

دومی گفت:وای نه یادم رفت چرا بهم زنگ نزدی بگی!!

و اولی تمام جریان فیلم رو براش تعریف کرد.

من اینا رو از وسط حرفاشون می شنیدم:

اون پسر بدجنسه...

وای سوسانو یه لباس خوشگلی پوشیده بووود

و بیچاره جومونگ....

 

3.تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که 4تا دختر و پسر درحالیکه با هم شوخی می کردن و می خندیدن از اتوبوس پیاده شدن.

دوتا خانم کنار من تو ایستگاه نشسته بودن و این یکی به اون یکی گفت:خوب شد دخترمو شوهر دادم!

دومی گفت:آره والّا می بینن دلشون می خواد!!!!

 

پ.ن:خوردن یه چایی معطر و داغ توی یه بعدازظهر بارونی بهار با 2تا شکلات تلخ  در وسط یه پارک جنگلی پر از کاج خیلی می چسبه...

جاتون خالی!

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 18:43 توسط نرگس| |

خیلی وقت بود که دست و دلم به نوشتن نمی رفت و حوصله ی فکر کردن به موضوع برای پست جدید وبلاگ رو نداشتم!
و همین طور وبلاگم رو به امون خدا رها کرده بودم که یهو دیروز این مطلب به ذهنم رسید که به مناسبت 50امین سال تولد قیصر یه چیزی بنویسم.
من از 13-12 سال پیش عاشق شعراش شدم،وقتی که بابام یکی از دفتر شعراش رو برام خرید:آیینه های ناگهان!
البته چون یه جورایی همشهری و آشنا بودیم از قبل می شناختمش(از طریق توصیف های مامانم)
خلاصه تمام لحظاتم تا به امروز با شعراش پر شده.
وقتی 8 آبان 1386 رسید و اون فاجعه ی تلخ، تا چند وقت تو بهت بودم!
باورم نمی شد.
کسی که فقط یه بار دیدمش اما انگار نزدیک ترین کس به من بود،رفت!
هیچ وقت مرگ و رفتن رو براش تصور نمی کردم(و نکردم)
رفتن قیصر غیرقابل باور بود!
باورم نمی شد یه روز برم دانشگاه و آگهی سیاه ترحیم قیصر رو روی در و دیوار دانشگاه ببینم.
حالا 2سال از اون موقع گذشته و قیصر 48ساله،50 ساله شده
در حالیکه خودش نیست تا 50سالگی خودش رو ببینه
قیصر شاعری دوست داشتنی بود.شاعری ساده و متواضع.
از معدود شاعراییه که تک تک شعراش باهات حرف می زنن،حس غریبی با شعراش نداری.لحن شعراش خیلی صمیمی است.
قیصر شاعری ست که بعضی از شعراش بین مردم به صورت ضرب المثل دراومده.
واز بین شاعرای این دوره زمونه شاعری توانا و محبوب بود.
نه! باید بگم هست،چون هنوز قیصر توی دل مردم وجود داره و هرگز از یاد نمی ره.شاید مرگ جسم او رو از بین ما برده باشه اما روحش در بین مردم موج می زنه.
رسم دنیا فراموش کردنه اما بعید می دونم بتونه یاد قیصر رو از ذهن آدماش پاک کنه و مهر فراموشی روی اسم او و شعراش بزنه
و
در آخر باید بگم قیصر در ادبیات ما بی نظیر بود!

پ.ن: رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند
        آسمانی تر از این بود که در خاک بماند.

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:15 توسط نرگس| |

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه

کشش چو نبود از آن سو چه سود کشیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن

ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن

مبوس جز لب ساقیّ و جام می حافظ

که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:50 توسط نرگس| |

spring is comming

نگاه اول

عید،"حَوِل حالنا" است
                  که واجب است بفهمیم
عید،شوقی است
                  که پدرم را به مزرعه می خواند
عید،تن پوش کهنه ی باباست
                  که مادر
                      آن را به قد من کوک می زند
و من آن قدر بزرگ می شوم
                  که در پیراهن می گنجم
عید،تقاضای سبز شدن است
                            یا مقلّبَ القلوب!

نگاه دوم

عید،
سوپر مارکتی است
                  که انواع خوردنیها در آن است
عید،
بوتیکی است
                  که انواع پوشیدنیها در آن است
عید،
ملودی مبارک باد است
                  که من با پیانو می نوازم
                            شب بخیر دوست من!

"سلمان هراتی"

پ.ن:بهار می آید...
عید همتون مبارک!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:0 توسط نرگس| |

ما
در تمام عمر تو را در نمی یابیم
اما
تو
ناگهان
همه را در می یابی!

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:24 توسط نرگس| |

*من اولش که این عکس رو گذاشتم نمی خواستم شرح بذارم اما چون بعضی از دوستان متوجه نشدند باید عرض کنم خدمتتون که:
من در دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی درس می خونم و وقتی این کاریکاتور رو دیدم برام جالب بود و گذاشتمش تا شما هم فیض ببرین(تا حالا چندین بار این وضع رو دیدم)
دانشکده ی ما خیلی(یا شایدم بیشتر از خیلی)کوچیکه و در راستای افزایش ظرفیت دانشگاه های مادر!!!!!(بدون توجه به داشتن ظرفیت) کلاس های ما از ۳۰ نفر به ۵۰،۶۰ نفر تبدیل شدن(اتفاقا دیروزم یکی از کلاسامون این قدر آدم داشت که تا پشت در کلاس نشستیم و تو دهن استاد بودیم!!)و باید مثل این عکس از سر و کول هم بالا بریم تا جامون بشه
و نکته ی مهم این عکس تعداد اقلیت محروم(یا همون پسران گرامه)
من نمی دونم به ما چه که این پسرا درس نمی خونن و تعداد ما بیشتره؟؟؟
بعد به جای اینکه فرزندان ذکورشون رو ترغیب به درس خوندن بکنن میان ظرفیت ما رو کم می کنن تا این بیچاره ها بیان دانشگاه(زور زورکی)
و نکته ی آخر این عکس استاده که هر چی استاد نمره بده باشه کلاساش شلوغ ترن حالا هر چه قدم می خواد مزخرف درس بده!!!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:17 توسط نرگس| |


Design By : Night Skin